✿✿✿رز مـــشــکــی✿✿✿
این روزها بغض دارم... گریه دارم...
نظرات شما عزیزان:
تا دلت بخواهد
آه دارم . . .
ولی بازیگر خوبی شده ام
و می خندم ...!!!
آخی.....................
پاسخ:
سرِ پیچِ زندگی..
همان جا که سهراب
عشق را دید...
و نمی توانند بگویند
و نیم دیگر افرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند
ولی همیشه حرف میزنند . . .
(رابرت فراست)
پدر و مادر میترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند. برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمیشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره...
هــیچ چــیز از هیـچکـس بعــید نیـست ...!
مرسی که بهم سر زدی.
به لینکستانت که نگاه میکردم لینک وبلاگ من اولینشه با اسم گورستان خاطرات یک روانی.
الان دو ماهه که من اسم وبلاگ رو عوض کردم.
اگه ممکنه شما هم اسم رو تغییر بدید.
راستی عزیزم با افتخار لینک شدی.
بازم ممنون که اومدین به وبلاگم
بازم منتظرتم
در دستگاه دل ربا
نواخته می شود
بر گونه های سرخ نجابت
تا اشک را برانگیزد
و هم آوا شود با صدای باران
که در عشق بازی شعر و ترانه
نقش نُت خاموش را
چه استادانه بازی می کند...
Design By : behnam.com |